از سالیان پیش، فرهنگستان علوم اسلامی قم پیشتاز در طرح موضوع علم دینی در کشور بوده است. مرحوم استاد سید منیرالدین حسینی نیز از اندیشمندانی بود که از ابتدایِ پیروزی انقلاب اسلامی باور داشت بقای انقلاب اسلامی به تحول در نظام کارشناسی، بهویژه در عرصۀ علوم انسانی، وابسته است؛ زیرا بدنۀ کارشناسی کشور تبعاً تصمیمسازی خواهد کرد، هرچند تصمیمگیر در بعضی از عرصهها روحانیان باشند. اگر نظام تصمیمسازی در کشور پیوندی با فرهنگ اسلام و انقلاب نداشته باشد، آیندۀ فرهنگی انقلاب دچار تزلزل خواهد شد. آن زمان ایشان بحث را با عنوان موضوعشناسی اسلامی و در این قالب مطرح کرد که یک حکم و یک موضوع داریم. احکام را شریعت مقدس اسلام بیان کرده است، اما برای اجرای احکام، نیازمند شناسایی موضوعاتی هستیم که احکام خاص بر آن حمل شود و موضوع نیز به وسیلۀ نظام کارشناسی شناسایی میشود. اما این پرسش بزرگ در اجرای احکام اسلامی فراروی ما قرار میگیرد که موضوعها را چگونه و براساس چه مبنای منطق و گرایشی میشناسیم؟
علامه حسینی نخست به موضوع اقتصاد اسلامی توجه کرد؛ زیرا در آغاز انقلاب اسلامی، اقتصاد اسلامی بحثی جدی و مهم به شمار میآمد. این اهمیت از آنجا ناشی میشد که بعد از انقلاب لازم بود کشور مسائل اقتصادی را اداره کند و از سوی دیگر در آن زمانه جریانهای چپ و کمونیستی به شدت فعال بودند؛ بنابراین بحث اقتصاد اسلامی در اثنای انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها بررسی شد.
پس از مدتی گفتوگو دربارۀ این موضوع، چنین نتیجهگیری شد که تحول در اقتصاد به تنهایی ممکن نیست و باید منظومۀ علوم انسانی را پیوسته با هم دید و بر این اساس تدبیر و برنامۀ پژوهشیِ جامعی که بتواند مجموعۀ علوم و ازجمله اقتصاد را متحول کند لازم است. بنابراین بحثها رنگ و بوی عامتری به خود گرفت که روش موضوعشناسی ــ یا به اصطلاح امروزی تولید علم ــ در عرصۀ علوم انسانی چیست؟!
بعد از بررسیها مشخص شد که حتی توجه یادشده نیز کافی نبوده است و هنوز در میانۀ راه هستیم؛ بنابراین برای دستیابی به روش جامعی در تحول علمی نیازمند پایهگذاری فلسفۀ روش هستیم. فلسفۀ روش به معنای خاستگاه عقلانیت روش است؛ یعنی مبنای روشسازی و آنچه متکی بر تحلیل فلسفی، امکان منطقسازی را به طور عام به ما میدهد.
باتوجه به این موضوعها تلاش علمی علامه حسینی و افراد محدودی که با ایشان همراهی میکردند متمرکز شد بر اینکه فلسفۀ منطق و روشی که تحولبخش علوم، بهویژه علوم انسانی، باشد چیست؟! این تلاش سرانجام به نوآوری بدیعی در این عرصه منتهی شد و پس از آن پایهگذاری روش و در ادامۀ اینها پژوهشهای راهبردی در موضوعهای ملی براساس آن روش؛ البته هنوز یک حلقۀ مفقود مهم وجود دارد که عمدتاً وظیفۀ یافتن آن برعهدۀ بدنۀ حوزه و دانشگاه است. این حلقۀ مفقود آن است که براساس این نیاز فلسفی و روش باید تکاملی در عرصۀ معرفت دینی در حوزه و نیز دانشگاه اتفاق افتد تا آن تحول علمی مورد نیاز برای تمدنسازی اسلامی روی دهد؛ البته این تکامل گام به گام است و در چند دهۀ گذشته نیز جریانهایی که به این تحول اعتقاد داشتهاند گامهای مفیدی در این زمینه برداشتهاند.
دربارۀ علم دینی نخست باید مشخص کرد که موضوع سخن چیست؟ به عبارت دیگر علم چه چیزی است که به دنبال دینی کردن آن هستیم. علم را میتوان به سه معنا در نظر گرفت که یکی از آنها مبنای بحث ما خواهد بود؛ نخست علم به معنای مطلق شناخت و آگاهی؛ دوم، علم به معنای علوم تجربی؛ سوم، علم به معنای نظریهپردازی دربارۀ مسائل دینی و اجتماعی.
این معنای سوم که در این بحث موردنظر ما خواهد بود از معنای نخست محدودتر و از معنای دوم گستردهتر است. وقتی از علم دینی سخن میگوییم لازم است به این نکته توجه کنیم که محل نزاع در امور ساده و بسیط و مداخلۀ دین در آنها نیست. از سوی دیگر به دلیل حاکمیت نگرشهای پوزیتیویستی در حوزههای گوناگون علم، رفته رفته این باور پدید آمده است که علم یعنی آنچه تجربهپذیر و محسوس است و هر آنچه ماوراء و مازاد بر آن است علم نخواهد بود. بدین ترتیب بحث از علم دینی براساس معنای گستردهتر سوم در فلسفۀ علوم اجتماعی و حتی حوزوی نیز مطرح است، حتی اگر مباحث کیفی باشد و نه کمی و بنیادی باشد و نه کاربردی.
اما ضرورت توجه به موضوع علم دینی در عصر حاضر چیست؟ میتوان از دو دیدگاه به این پرسش پاسخ داد: یکی از منظر ضرورت دینی و دیگری از منظر ضرورت عینی. ضرورت دینی به این معناست که اسلام دین خاتم، جامع و جهانشمول است و نیز پاسخگوی نیازهای بشر طی تاریخ تا عصر ظهور خواهد بود، کهنهشدنی نیست و تنوع انسانها، نیازها و شرایط زیست انسانی، فناوری و محصولاتی که انسان با آن زیست میکند، هیچکدام باعث نمیشود آن طراوت خود را از دست بدهد؛ زیرا دین چشمهای است که هر چه آن را بکاویم بیشتر از او میطراود.
اگر نگاهمان به دین اینگونه باشد، اکنون سخن این است که چنین دینی برای عینیت یافتن در دنیای معاصر و شرایط عصر جدید چه الزاماتی دارد. عدهای در ابتدای انقلاب تصور میکردند احکام اسلام مشخص است و شناسایی موضوعات نیز وظیفۀ فقیه و دینشناس نیست، بلکه جزء کارکردهای دانش موجود است. آنها با این دو مقدمه نتیجه میگرفتند که پس اجرای احکام در وضعیت عینی جامعه هیچ مانعی ندارد و اگر در عمل مواردی ببینیم که احکام اسلام معطل میماند حتماً به دلیل این است که مسئولانی که آن کار را به عهده گرفتهاند تعهد کافی نسبت به احکام اسلامی ندارند، اما اکنون پس از گذشت سه دهه از انقلاب ضعف چنین دیدگاهی آشکار شده است.
برای اجرای احکام دین ما نیازمند دانش اجتماعی مناسب هستیم؛ یعنی مدیریت اسلامی، اقتصاد اسلامی، جامعهشناسی اسلامی، روانشناسی اسلامی، حقوق اسلامی و … باید تولید شود تا واسطۀ دین و عینیت یافتن آن شود؛ زیرا اینها نرمافزار ادارۀ جامعه و ابزار تصرف اجتماعی هستند؛ بنابراین ارتباط میان احکام و عینیت مستقیم نیست، بلکه با واسطه است و این واسطه مهم و تأثیرگذار بهشمار میآید؛ زیرا اگر این تناسب ایجاد نشود باعث تحقق فرهنگی دیگر در عینیت میشود. باتوجه به این موضوع ضرورت عینیت یافتن دین، حتی اگر رقبایی نیز وجود نداشته باشند، دانش اجتماعی را اقتضا میکند.
دربارۀ ضرورت عینی نیز باید گفت که ما در عصری زندگی میکنیم که در طرف مقابلمان مدعیای وجود دارد که معتقد است به وسیلۀ عقل خودبنیادِ جمعی توانسته است برنامۀ سعادت، رفاه، امنیت و عدالت بشر را بهدست آورد و بر این اساس تمدنی را بنا کرده است. اگر ما بخواهیم در چنین وضعی ادامۀ حیات دهیم و حتی فراتر از آن به جهانیسازی مبتنی بر فرهنگ اسلام دست زنیم، از بستۀ تولید نرمافزار تمدن اسلامی باید عبور کنیم، که جان مایۀ آن نیز تحول علوم انسانی خواهد بود.
متأسفانه عدهای تصور میکنند که موضوع تحول در علوم انسانی بحثی سیاسی است و برای خارج کردن رقبای سیاسی از صحنه و زیر سؤال بردن هویت علمی آنها از آن استفاده میشود، اما اینگونه نیست. پیشینۀ بحث علم دینی فقط به کشور و انقلاب اسلامی ما بازنمیگردد. در دنیای غرب پیش از رنسانس و قرون وسطی به اصطلاح امروز همه به علم دینی اعتقاد داشتند؛ به این معنا که معیار علم را به بنیان توحیدی آن میدانستند؛ بنابراین همۀ علوم را، مستقیم یا غیرمستقیم، به علوم الهی منتسب میکردند، اما بعدها این باور کمرنگ شد و متافیزیک ــ به معنای امور ماوراء مادی ــ جای علوم الهی را گرفت. بعد از دوران رنسانس باور به متافیزیک نیز جای خود را به فیزیک و عالم حس داد.
اکنون در دنیای غرب، اصحاب کلیسا بحث علم الهی را دوباره مطرح کردهاند و بر این مسئله تأکید میکنند که باید در علوم نگرش توحیدی داشت؛ البته سازوکار آن به گونهای که غربیها معتقدند محل بحث و مناقشه است.
همانگونه که اشاره شد، مباحث مربوط به علم دینی در حادثۀ انقلاب فرهنگی مطرح گردید و پرسشها دربارۀ علوم انسانی اسلامی که اکنون نیز مطرح است آن زمان نیز وجود داشت
برای تحقق این هدف دفتر همکاری حوزه و دانشگاه تأسیس شد. علامه حسینی نیز نخست فعالانه با این مجموعه همکاری میکرد، اما پس از مدتی اختلاف نظرهایی ــ البته میان کسانی که به موضوع باور داشتند ــ که امروز نیز وجود دارد میان همکاران آن مجموعه به وجود آمد و سلایق و ایدههای گوناگونی در موضوع علم دینی ظهور کرد؛ به همین دلیل و ازآنجاکه علامه حسینی بر این باور بود که باید به شکلی عمیق و درازمدت این بحث پیگیری شود؛ و استادان دیگر برخلاف ایشان اعتقاد داشتند که میتوان با ترمیمهای سطحیتری از علوم انسانی بهره برد، ایشان سرانجام از دفتر همکاری حوزه و دانشگاه جدا شد. در نتیجۀ چنین اختلاف نظری بود که کمکم در درون حوزه، نهادهایی مانند دفتر فرهنگستان، مؤسسۀ امام خمینی(ره)، دانشگاه باقرالعلوم، دانشگاه مفید و دانشگاه امام صادق(ع) شکل گرفتند و این ایده را با سلایق و درک خودشان دنبال کردند، اما متأسفانه اتفاق نامبارک این بود که پس از بازگشایی دانشگاهها از این موضوع به شدت غفلت شد و نهادهای یادشده هم فقط به مثابۀ آب باریکهای به فعالیت خود ادامه دادند.
با توجه به آنچه به عنوان پیشینه بیان شد، میتوان جریانشناسی در بحث علم دینی را از زوایای گوناگونی مطرح کرد؛ برای مثال از زاویۀ اینکه نگاه این جریانها به غرب چیست. اما به گمان من، منظر مناسبتر برای تفکیک این جریانها، میزان مداخله دادن دین در تولید علم است. به سخن دیگر، باید جریانهای گوناگون را براساس میزان سهمی که برای وحی، عقل و تجربه در تولید علم قائلاند از یکدیگر تفکیک کرد.
در تقسیمبندی اولیه میتوان جریانهای یادشده. را دو دسته کرد: ۱٫ آنهایی که علوم اسلامی را به علوم انسانی محدود میکنند؛ ۲٫ آنهایی که مسئله را فراتر میبینند که البته گروه اندکی هستند.
در عرصۀ علوم انسانی یکی از جریانها ــ که از اوایل انقلاب تاکنون رفتهرفته ضعیفتر شده است ــ معتقد بود که اسلامی شدن علم به معنای رفع تعارض گزارهها یا نظریههای معارض با اسلام در علوم گوناگون است. از این جریان میتوان با عنوان جریان تهذیبی یاد کرد. جریان دوم، که مسئله را عمیقتر طرح میکند، معتقد است افزون بر اتخاذ رویکرد تهذیبی، باید در مبانی علوم نیز تجدیدنظر کرد؛ زیرا در اینصورت است که از مسائل علم بیرون خواهیم آمد و کل علم را یکجا مد نظر قرار خواهیم داد؛ برای نمونه با در پیش گرفتن چنین دیدگاهی در حوزۀ جامعهشناسی پرسش خواهیم کرد که جامعه چیست؟ مبدأ، پیدایش و هدف از تشکیل جامعه چیست؟ و از این منظر به این جستجو دست خواهیم زد که دین در حوزۀ سعادت فرد و جامعه چه خواهد گفت و سرانجام بر این اساس دانشی را پایهگذاری خواهیم کرد. از سوی دیگر از منظر یادشده، میتوان به بازسازی فلسفۀ علم در علوم انسانی مانند فلسفۀ حقوق، فلسفۀ اقتصاد، فلسفۀ جامعهشناسی و فلسفۀ مدیریت دست زد.
جریان سوم معتقد است که افزون بر تهذیب و تحول در مبانی علم (جریان اول و دوم) ما به تحول در روش علم نیز نیاز خواهیم داشت؛ یعنی آنچه باید متحول شود مبانی علم، اهداف علم و نظریههای علمی است و برای این هدف باید روش علم تحول یابد. منظور از روش علم آن منطقی است که امکان تولید علم را فراهم میکند. اگر آن روش، مداخلۀ معارف دین را در تولید نظریههای علمی برنتابد، بلکه برعکس به ماتریالیسم روششناختی و اصالت تجربه مبتلا باشد، مانند سدی در مقابل تولید علم اسلامی قرار میگیرد؛ زیرا معیار علمیت در تحقیقات را تعیین میکند. بدین ترتیب به دلیل اینکه این روش بر معرفتشناسی حسی مبتنی است، سهمی برای پیشفرضهای دینی در نظریهپردازی قائل نمیشود.
بنابراین، به نظر ما نگاه جامعتر و کاملتر، این است که افزون بر اصلاح نظریهها و تحول در مبانی، تحول در روش نیز لازم بهشمار میآید.
البته بحث دیگر در جریانشناسی علم دینی این است که برای عقل و تجربه چه سهمی در دینی بودن قائل هستیم؟ آیا عقل و تجربه افزون بر وحی در دینی کردن مداخله دارند یا خیر؟ آشکار است که اسلام با وحی، آیات و روایات شناخته میشود؛ بنابراین اگر علم به آنها منتسب شود، دینی خواهد بود. البته نیاز نیست که این انتساب مستقیم باشد؛ یعنی برای مثال هر نظریۀ جامعهشناسی در هر موضوعی منتسب به یک روایت باشد
این نظر درست نیست که بگوییم تمدن و دانش اسلامی آن است که بهطور مستقیم به وسیلۀ پیامبر اسلام و ائمه اطهار(ع) امضا گردیده و در محضر آنها تولید و تأیید شده باشد.
نظر ما این است که عقل در نظریهپردازیِ مبتنی بر معارف دینی سهمی اساسی دارد و نمیتوان و نباید آن را حذف کرد، اما وقتی میخواهیم نظریهپردازیها را کاربردی کنیم پایِ حس و تجربه به میان میآید؛ بنابراین وقتی از علم دینی صحبت میکنیم، عقل و تجربه تعطیل نمیشوند، بلکه در امتداد معارف دینی عمل میکنند. با وجود این، عدهای از این نظریه دفاع میکنند که دین اعم از عقل و نقل است و اگر عقل ناب هم به نتیجهای رسید عین دین است و لازم نیست دین را حتماً از آیات و روایات بگیریم.
بررسی علم دینی از چند منظر ممکن است. یک منظر عبارت است از جامعهشناسی علم؛ یعنی تأثیری که جامعه در پیدایش و تغییرات علم دارد. به سخن دیگر، دین بر جامعه و جامعه بر علم تأثیر میگذارد؛ بنابراین اگر دین تأثیری را که بایسته است، در جامعه بگذارد، سهمی را نیز که بایسته است، در تولید علم خواهد داشت. منظر دوم از زاویۀ روششناسی علم است؛ یعنی روش تولید علم بهویژه در علوم انسانی چیست؟ آیا استقرایی، استنتاجی یا قیاسی است؟ به سخن دیگر کدام روش، روش علم است و مهمتر آنکه چگونه در تولید علم تأثیر میگذارد؟ البته این منظر کمتر مدنظر قرار گرفته است، اما من در کتاب «رابطۀ منطقی دین و علوم کاربردی» هر دو منظر یادشده را تبیین کردهام.
منظر سوم از دیدگاه معرفتشناسی است. معرفتشناسی دانشی است که موضوع آن خودِ معرفت است. از این دیدگاه پرسش میکنیم که اساساً سازوکار پیدایش معرفت چیست و تأثیر انگیزه، اراده، اعتقاد، باور و ایمان در معرفت کجاست؟ سرانجام، منظر چهارم هستیشناسی است.
اکنون میخواهم از منظر جامعهشناسی علم به چند نکته در زمینۀ علم اسلامی اشاره کنم. علم تابع حل مسئله و نیاز شکل میگیرد که بسیار تعیینکننده است. این نیاز چیست، از کجا میآید و چه تأثیری میپذیرد؟ نیازهای انسان هم تنوع دارند و هم به یکدیگر مرتبط هستند؛ بنابراین آنها اولاً نظام دارند؛ ثانیاً براساس آن نظام، اولویت اصلی و فرعی پیدا میکنند؛ ثالثاً افزون بر جنبۀ فردی، جنبۀ اجتماعی نیز دارند. حال باید پرسید که اولویتبندی در نیازمندیها تابع چیست؟ پاسخ این است که تابع آرمانهای انسان است. اما این آرمانها کجا شکل میگیرد و چه مرجعی آن را تفسیر میکند؟ برای آن کسی که مؤمن است دین این کار را انجام میدهد. بدین شکل است که دین، آرمانساز و بینشساز میشود. و از راه آن نظام حساسیتها و نیازمندیها را شکل میدهد؛ البته این شکل دادن به تناسب مراحل کمال فرد و جامعه است.
بنابراین نتیجه میگیریم که تولید علم، بهویژه در عصر حاضر، تولید اجتماعی است و نه تولید فردی. هر فرد و جامعهای با آرمانی حرکت میکند؛ یعنی دین نوشته یا نانوشتهای او را هدایت مینماید که لزوماً الهی نیست. به تعبیر امام خمینی(ره) دنیای مدرن براساس دنیاپرستی مدرن هدایت میشود. بر این اساس دانشی که در بستر این نظام نیازمندی تولید شده است اسلامی نیست.
اما میخواهیم دین، نظام حساسیتها، نیازمندیها و اولویتبندیهای ما را معین کند و مبتنی بر آن دانش تولید شود. علم اسلامی علم موهومی و نامرتبط با واقعیت عینی جامعه و طبیعت نیست، بلکه مبتنی بر این بینش و گرایشی که دین در فرد و جامعه ایجاد کرده است قدرت تفسیر و تحلیل پدیدههای مورد نظریهپردازی را پیدا میکند.