يكشنبه 30 ارديبهشت 1391 | 28. جمادي‌الثاني 1433 | May 20 2012
علم بدون جهان بینی دینی ناتوان از پاسخگویی بشر
سخنراني دكتر مهدي گلشني

موضوع علم دینی، بحثی به نسبت جدید و متعلق به سی، چهل سال اخیر است. به این معنا، نه در دورۀ تاریخ تمدن اسلامی سخن از علم دینی بود و نه در دورۀ شکل‌گیری علم جدید در غرب؛ زیرا آنها اساساً مطالعۀ طبیعت را جدا از دین فرض نمی‌کردند. اما آنچه در دو، سه قرن اخیر در غرب روی داد و بعد نیز به جهان اسلام منتقل گردید، باعث شد عده‌ای مسئله علم دینی را در محیط‌های اسلامی و غیر اسلامی مطرح کنند. متأسفانه این واژه، بسیار بد به‌کار رفته است و می‌تواند معانی متفاوتی بدهد. این وضع به‌گونه‌ای است که معنای مربوط به مسائل امروزی اصلاً لوث شده است. البته دلایل بسیاری باعث شده است که در این بحث، راه‌های انحرافی به‌وجود آید، اما آنچه در این میان سهم بسزایی داشته عقب افتادن جهان اسلام از قافلۀ علم بوده است و اینکه این جوامع پس از آنکه متوجه تحولات در غرب شدند کوشیدند علم غربی را منتقل کنند، اما فقط صورت علم غربی را دیدند و از پشتوانه‌های فلسفی آن غفلت کردند، به‌گونه‌ای که مرحوم سید جمال‌الدین اسدآبادی زمانی‌که مسئله علم جدید را مطرح کرد، آن را ادامۀ همان علم قدیمی دانست که خودِ ما در تمدن اسلامی داشتیم؛ بنابراین از سویی ماهیت علم را نشناختند و از سوی دیگر به بُعد استفاده از علم برای ایجاد صنعت سلاح‌سازی  برای دفاع از خود در برابر غرب و … توجه کردند. زمانی که علم غربی به محیط ما منتقل شد، یعنی در دورۀ قاجاریه و پس از آن، تفکر حاکم بر علم غربی تفکر پوزیتیویستی بودکه فقط تجربۀ حسی را باارزش تلقی می‌کرد و چیزی ماورای حس را نمی‌پذیرفت.

با اینکه اکنون در غرب وضعیت تغییر کرده و پوزیتیویسم از محیط‌های فلسفی غرب رخت بسته، هنوز این تفکر بر محیط‌های علمی کشور ما حاکم است و ازاین‌رو لازم است که به این نکته توجه شود، اما در سطح عمومی اصلاً به این موضوع توجه نشد که آن انتظاری که از علم می‌رفت محقق نشده است. در اواخر قرن نوزدهم گمان می‌کردند که علم برای بشر بهشت و آن یوتوپیای افلاطونی را به ارمغان می‌آورد. اما اندک اندک با رخ دادن جنگ جهانی اول و کشتار میلیونی انسان‌ها در نیمۀ اول قرن بیستم، غربی‌ها متوجه شدند که خطرهای علم افسارگسیخته بسیار زیاد است، به‌گونه‌ای‌که برتراند راسل در همان دهه‌های ابتدایی قرن بیستم به دلیل تسلط زورمندان بر علم، برای تمدن بشری اعلام خطر کرد. بنابراین با توجه به خرابی‌های ناشی از سوء استفاده از علم، این مسئله مطرح شده است که علمِ روز به بسیاری از امور توجه نمی‌کند و ممکن است اصلاً سعادت را برای بشر به دنبال نیاورد.

در اواخر قرن بیستم بسیاری از علمای ممتاز به حکومت‌ها هشدار دادند که باید محدودیت‌هایی برای استفاده از علم برقرار کنند؛ برای مثال چند سال پیش شصت نفر از برندگان جایزۀ نوبل به بوش (رئیس جمهوری اسبق امریکا) نامه‌ای نوشتند که باید محدودیت‌هایی برای استفاده از سلاح‌ها اعمال شود؛ زیرا آنها متوجه شده بودند که براساس آمار رسمی، درصد بالایی ــ ۵۰ درصد در امریکا و ۳۰ درصد در انگلیس ــ از دانشمندان درگیرِ ساختن سلاح‌های مخرب یا از بین بردن محیط زیست هستند، به گونه‌ای که مَکسول، فیلسوف علم شهیر انگلیسی، اعلام خطر کرد و گفت: ازآنجاکه ممکن است تمدن بشری نابود شود، باید کوشید فلسفۀ علم حاکم بر علم را اصلاح کرد. وی در همین باره کتابی نوشت با عنوان «از دانش به حکمت» (From Knowledge to Wisdom).

نکتۀ دیگر این است که در عصر جدید استفاده از علم نیز تغییر کرد. اگر به تاریخ گذشته نگاه کنید، می‌بینید که بیشتر کسانی که در یونان قدیم به سراغ علم می‌رفتند، غایتشان فهم طبیعت و ارضای حس کنجکاوی‌شان بود. بعدها در جهان اسلام نیز هدف کسانی مانند ابن سینا، ابوریحان بیرونی، خواجه نصیرالدین طوسی و … از آموختن علم، کشف آیات الهی در طبیعت بود (به گفته‌های صریح آنها در کتاب «از علم سکولار تا علم دینی» اشاره شده است). در زمان آغاز شکل‌گیری علم جدید در غرب نیز کسانی مانند نیوتن و گالیله هم دقیقاً به همین موضوع اشاره کردند؛ برای نمونه، نیوتن در نامه‌ای به بنتلی ــ یکی از اسقف‌های بزرگ مسیحی ــ اظهار کرد که کتاب «اصول» را ــ که به منزلۀ انقلابی در عصر جدید، مکانیک ارضی را به سماوی پیوند می‌زند ــ برای توجه به آثار صُنع الهی نوشته است. بنابراین هم در اسلام و هم در مسیحیت، به منظور مطالعۀ آیات الهی در طبیعت به علم و فراگیری آن توجه می‌شد.

اما در عصر جدید و به‌ویژه در دویست سال اخیر، خواستۀ دیگری از علم مطرح شد و آن هم به خاطر پیشرفت علم، به‌ویژه در عرصۀ صنعت، بود؛ یعنی علم وسیلۀ کسب قدرت و ثروت شد. چند سال پیش یکی از برندگان جایزۀ علم و دین، که یکی از فیزیک‌دان‌های بزرگ عصر ماست، گفت: امیدوارم تکنولوژی بیش از این، اسباب بازی ثروتمندان نباشد؛ زیرا نفع اصلی‌اش به شرکت‌های چند ملیتی بزرگ و دولت‌های قدرتمند می‌رسد. البته در اسلام و مسیحیت ــ و به‌ویژه در اسلام ــ وقتی سخن از علم به میان می‌آید، به این موضوع اشاره می‌شود که از راه آن می‌توان با آیات الهی آشنا شد. افزون بر این، در قرآن به شکلی صریح گفته شده که از امکاناتی که خداوند در طبیعت برایتان فراهم کرده است استفاده کنید؛ بنابراین در ادیان توحیدی یادشده، این موضوع که علم باید در راه درست به کار برود مطرح بوده است. این در حالی است که در عصر جدید، این مسئله به فراموشی سپرده شد.

مسئلۀ دیگری که در گذشته بود، اما اکنون تغییر کرده این است که دانشمندان در گذشته نگرش جامع‌تری نسبت به علم داشتند؛ برای مثال هم فلسفه، هم ریاضی و هم علم‌الاجتماع می‌دانستند. به سخن دیگر آنها نگرشی کلی به طبیعت و انسان داشتند، اما در عصری که بر تخصص تمرکز شد، چنین امکانی از بین رفت؛ بنابراین علما به میزان زیادی تنگ نظر و محدود به حوزۀ تخصصی خودشان شدند که البته تا حد بسیاری گریزناپذیر بود. اما با وجود این، علمای عصر ما هشدار دادند که این جهان ابعاد گوناگونی دارد که نباید از آن غافل شد و همۀ آنها را باید در نظر گرفت. بنابراین غربی‌ها به معضل تنگ‌نظری عالمان رشته‌های گوناگون توجه نمودند و تا حدودی هم آن را اصلاح کردند. اما اینجا چنین اتفاقی نیفتاد و ما تاکنون نیز لطمه‌اش را دیده‌ایم؛ یعنی اینکه علوم طبیعی و پایه با علوم انسانی هیچ ارتباط خاصی ندارند و هر کدام کار خود را می‌کنند، در صورتی که در دانشگاه‌های غرب همۀ این حوزه‌ها با یکدیگر در ارتباط‌اند.

اتفاق دیگری که بر اثر پیشرفت علم افتاد، توجه به مادیات و غفلت از معنویات و خلاصه کردن عالَم در محسوسات بود؛ یعنی هر آنچه محسوس نباشد بی‌ارزش تلقی می‌شود و جایی در علم ندارد. البته اتفاق یادشده، ضرورتاً در ذات علم نبود، بلکه به سبب این بود که مسلمانان تحت‌تأثیر اُبهت علم قرار گرفتند. از پیامدهای این ماجرا کنار گذاشتن مسائل غیبی بود. البته خوشبختانه نخستین حوزه‌ای که متوجه این معضل شد خودِ فیزیک بود. ابتدا در فیزیک هر آنچه مشاهده نمی‌شد کنار گذاشته شد، اما بعدها متوجه شدند که با این فرض، جلوی پیشرفت فیزیک گرفته می‌شود؛ برای مثال در سال ۱۸۱۰م، که دالتون نظریۀ اتمی ماده را پیشنهاد کرد، هیچ نشانی از اتم نبود و نظریۀ اتمی ماده صرفاً امری نظری بود. حتی براساس این نظریه، مدل ساختند و با ارائۀ جدولی اذعان کردند که این اتم‌ها باید حضور داشته باشند، درحالی‌که خودِ اتم دیده نشده بود. به سخن دیگر، متوجه شدند که نمی‌توان به خاطر ندیدن پدیده‌ای آن را کنار گذاشت؛ یعنی عالَم گسترده‌تر از آن چیزی است که حس به ما نشان می‌دهد.

امر دیگری که در عصر جدید حاکم شد، غفلت از انسانیت و جدایی علم از اخلاق بود. بعضی از فیلسوفان معتقد بودند که علم و اخلاق ارتباطی با یکدیگر ندارند، اما آنچه از آن غفلت شد این است که احکام اخلاقی در خودِ علم دارای شأن و منزلت بالایی هستند؛ برای مثال اینکه در علم نباید تقلب کرد. حتی پوپر که معتقد است احکام اخلاقی و احکام علمی با هم رابطۀ منطقی ندارند، می‌گوید در علم، ما از اخلاق بی‌نیاز نیستیم و جستجوی حقیقت خودش آن چیزی است که ما در علم اِعمال می‌کنیم.

بنابراین مجموعۀ اینها سبب شد نگرش تازه‌ای به علم مطرح شود، اما اتفاقات دیگری نیز در به وجود آمدن این نگرش مؤثر بود؛ نخست اینکه بسیاری معتقد بودند که تفاوتی میان دین و علم وجود دارد؛ دین مبتنی بر ایمان و علم مبتنی بر تجربه است. اما این مطلب، به طور مطلق درست نبود؛ زیرا بسیاری از فرضیه‌هایی که در علم وجود دارد به صورت اعتقادی و ایمانی پذیرفته شده است و نه بر اساس تجربه؛ برای مثال در علم، این باور که طبیعت و جهان را می‌توان درک کرد از فرضیه‌هایی به‌شمار می‌آید که از خودِ علم نیامده‌اند. انیشتین به شکلی صریح گفته است: اعتقاد به اینکه جهان طبیعت فهم‌شدنی است مسئله‌ای ایمانی است و از دین گرفته شده است؛ دوم اینکه در علم همة چیزها با حس به دست آورده می‌شود. این مطلب نیز درست نیست و از قضا بسیاری مسائل به واسطۀ شهود به دست می‌آیند. بسیاری از دانشمندها، حتی آنهایی که دین‌باور نیستند، نیز این نکته را پذیرفته‌اند؛ سوم اینکه این باور وجود داشت که همۀ مسائل در علم اثبات‌پذیر هستند که این هم درست نبود. اگر به مکتب‌های امروز فلسفۀ علم رجوع کنید، درمی‌یابید که نظریه‌های علمی به شکلی کامل اثبات‌پذیر نیستند، اگرچه شواهدی برای آن در دست باشد. بر اساس قضیۀ گودل  ــ که هشتاد سال پیش در منطق ریاضی ثابت شده و تاکنون نیز پابرجاست ــ اگر شما مجموعه‌ای از اصول را بپذیرید، همواره قضایایی باقی می‌ماند که شما نمی‌توانید درستی یا نادرستی آنها را ثابت کنید. بنابراین ازآنجاکه نظریه‌های فیزیک از ریاضیات به دست می‌آید، شما هیچ‌گاه نمی‌توانید به طور کامل، قضایای فیزیکی را اثبات کنید و به نظریۀ نهایی برسید؛ چهارم اینکه پوپر این بحث را مطرح کرد که نظریه‌های علمی ابطال‌پذیر هستند، اما بلافاصله پس از او بعضی مکاتب در این باور نیز تشکیک کردند؛ پنجم اینکه این اعتقاد نیز که علم می‌تواند به همۀ پرسش‌ها پاسخ دهد، زیر سؤال رفت؛ نخست به دلیل اینکه حتی علم نمی‌تواند مسائل درون علم را پاسخ دهد؛ برای نمونه آن حتی پاسخی برای این پرسش‌ندارد که چرا فضا سه بُعد و زمان یک بُعد است؟ از این وضعیت نتیجه می‌گیریم که برای یافتن پاسخ پرسش‌هایی مانند این، باید از علم تجاوز کرد. دیگر اینکه از کشف‌های مهم فلسفۀ علم در قرن بیستم این بود که ما هیچ گاه با ذهن خالی با طبیعت روبه‌رو نمی‌شویم، بلکه برعکس، با ذهنی سرشار از مفروضات به مصاف با طبیعت می‌رویم. به سخن دیگر ما طبیعت را در پرتو مجموعه‌ای از مفروضات تعبیر می‌کنیم که از خودِ علم گرفته نشده‌اند؛ برای مثال افرادی مانند گالیله می‌گفتند که طبیعت ساده است و حتی بعدها با همین فرض، قانون ریاضی‌ای نوشتند که وضع آن و تغییراتش را بیان کند.

علم به تنهایی نمی‌تواند به همۀ پرسش‌های ما پاسخ دهد و ما همواره از مفروضات متافیزیکی در آن استفاده می‌کنیم؛ بنابراین باید آن را در چهارچوبی گسترده‌تر از چهارچوب علم کنونی قرار داد. به نظر من، جهان بینی‌دینی چنین خاصیتی دارد. به این معنا، دین را نباید در فقه خلاصه کرد، بلکه باید آن را مبتنی بر یک سلسله مفروضاتی مانند توحید، معاد و … دانست. در این صورت اگر میان این مفروضات و یافته‌های علم تناقضی پیش بیاید، فوراً متوجه خواهید شد که یک‌جای علم مشکل دارد. منظور من این است که بر این اساس، علم تجربی محدودیت‌های ذاتی‌ای دارد و به همین دلیل نمی‌تواند پاسخ همۀ پرسش‌های ما را بدهد؛ زیرا فقط بخش محدودی از عالم طبیعت را می‌بیند و با همۀ نیازهای انسانی سروکار ندارد. اما آیا توسعه دادن چهارچوب به این معناست که تجربه، آزمایش و نظریه‌پردازی را کنار بگذاریم؟ خیر. بسیاری از مکاتب مصنوعی‌ای که دربارۀ علم دینی مطرح شده‌اند، می‌گویند فقط باید به قرآن، احادیث و روایات متوسل شد، اما خداوند در قرآن به صراحت از بشر خواسته است که با حواس خودش به کاوش در طبیعت دست زند (قل سیرو فی الارض فانظر کیف بدع الخلق). پس تجربه و نظریه‌پردازی از نظر خداوند تأیید شده است. با توجه به این موضوع باید گفت که دین در سطح معمولی ــ مانند ساختن یک بلندگو ــ وارد نمی‌شود، بلکه در زمینۀ اصول حاکم بر علم و طرح پرسش‌های بنیادین دربارۀ جهان مانند آغاز و پایان جهان، هدفداری آن و … ابراز نظر می‌کند.

به گمان من، دربارۀ علم دینی افراط و تفریط‌های بسیاری شده است. نگاه افراطی این است که فقط سراغ قرآن و روایات برویم و نگاه تفریطی این است که تنها به کاوش‌های تجربی توجه کنیم. هر دوی این نگاه‌ها نادرست است. بدین ترتیب، دایرۀ معرفت‌شناسی دینی بسیار گسترده‌تر از معرفت‌شناسیِ علم روز است؛ برای اینکه معرفت‌شناسی دینی نه تنها تجربه، نظریه‌پردازی و شهود را معتبر می‌داند، بلکه در برخی زمینه‌ها سرنخ‌هایی به بشر می‌دهد که انسان به تنهایی قدرت فهم آنها را نخواهد داشت. مهم‌تر از همه این است که معرفت‌شناسی دینی به ما می‌گوید جهان بسیار فراخ‌تر از آن چیزی است که در عالم محسوسات جای بگیرد.

اینکه شیعه و سنی روایت کرده‌اند: «اطلبو العلم ولو بالصین» یا اینکه در کتاب‌های اهل تسنن روایت شده که علم گمشدةمؤمن است، آن را فرا بگیرید حتی اگر نزد مشرکان باشد، منظور این نیست که ما علم دین را از هر منبعی حتی در چین فرابگیریم، بلکه مُراد این است که علم را باید از بیرون گرفت، اما نه کورکورانه و بدون نقادی. شایان ذکر است که بحث علم دینی به این دلیل مطرح گشته که به میزان زیادی الحاد به طور صریح در علمِ رایج وارد شده و نتیجه‌ای که از آن گرفته می‌شود این است که دیگر به خداوند نیازی نیست.




نام *
رایانامه *
تارنما