به نظر من، بحث علم دینی را باید به نسبت اسلام و مدرنیته مرتبط کرد. من در کتاب «اسلام و تجدد» نظر اسلام نسبت به مدرنیته را بررسی کردهام. در این کتاب، نظر مشهور و غالبی را که بیشتر دینداران ما به آن باور دارند رد، و از نظر اقلیت متدینان دفاع کردهام. آن نظر مشهور و غالب این است که ما از منظر اسلام، مدرنیته را به اجزای مثبت و منفی تقسیم میکنیم؛ بدین شکل که اجزای مثبت آن را میتوان اخذ کرد و اجزای منفی آن را نیز میتوان کنار گذاشت. با این کار مشکلی هم پیش نخواهد آمد و تا به حال نیز چنین کردهایم. اما نظر دوم بر این باور است که مدرنیته و تمدن جدید غرب مانند بدن موجود زنده، دارای روحی است که در همۀ اجزا و ارکان آن حضور دارد و همۀ اجزای این موجود زنده از آن روح متأثر است؛ بنابراین نمیتوان بدون هیچ مشکلی به گزینش میان اجزای آن موجود دست زد. درواقع براساس این دیدگاه، اسلام با کلیت مدرنیته مسئله دارد. به سخن دیگر، آن روح غیر دینی و غیر الهیِ مدرنیته مسئلهزاست؛ زیرا بر همۀ اجزای آن نظام، اعم از اخلاق، سیاست، اقتصاد، علم تجربی و انسانی، تکنولوژی، معماری، ساختارهای معیشتی و … تأثیر میگذارد. بنابراین، در این نظر مشهورِ یکصدساله، که شاید نخستین طراح جدی آن سید جمالالدین اسدآبادی باشد، صورت مسئله نادرست مطرح شده است. سیدجمال معتقد بود غرب در عرصۀ نظامهای مادی و معیشتی پیشرفت کرده و شرق عقب مانده است. بدین ترتیب او صورتمسئلۀ عقبماندگی و پیشرفتگی را ساخت و ما را تا امروز گرفتار آن کرد. او آنچه را ــ مانند تکنولوژی و علوم طبیعی ــ پیشرفت غرب میپنداشت امور مثبت، و الحاد و اخلاق غربی را امور منفی غرب تلقی میکرد. دغدغۀ اصلی اسدآبادی این بود که چگونه این عقبماندگی را باید جبران کرد.
البته قائلان به دیدگاه دوم معتقد نیستند حال که اسلام با مدرنیته تعارض دارد پس باید به جنگ مظاهر مدرنیته رفت. ما در همین حدی که اکنون مدرنیته را اخذ میکنیم مُجاز هستیم و باید چنین اقدامی کنیم و گریزی هم از آن نداریم؛ البته نه به دلیل مطلوبیت ذاتی مدرنیته، تکنولوژی جدید، علم جدید یا ساختارهای مدرن، بلکه به دلیل ضرورتها و اضطرارها و به تعبیر دینی آن به دلیل حکم ثانوی؛ زیرا از نظر ما با حکم اولیه، اسلام در تعارض با مدرنیته است؛ مانند قضیۀ اکل میته در احکام دینی.
ما برای بحث دربارۀ اینکه علم دینی چیست نخست باید به این پرسش پاسخ بدهیم که آغاز و ظهور علم در جامعه و تاریخ بشری چگونه بوده است. دو پاسخ به این پرسش وجود دارد: این نکته برای ما از مسلمات است که منشأ انسانهای موجود تماماً به آدم(ع) و حوا بازمیگردد؛ یعنی براساس آیات و روایات صریحِ ما، آدم و حوا جد همۀ انسانهای کنونی هستند که در عالم حضور دارند. البته براساس بعضی از روایتها، پیش از حضرت آدم، هزار آدم و عالم وجود داشته که آن بحث دیگری است.
پاسخ شایع و رایج اکثریت این است که بشر با جهالت و توحش تاریخ خود را آغاز کرده و بعد به مرور در سیر خطی پیشرفت رو به بالا علوم، فنون، ابزارها و تمدن شکل گرفته است. براساس این نظریه، تاریخ به چهار دوره تقسیم میشود: عصر حجر، عصر مفرغ، عصر آهن و عصر اتوماسیون. نگاه ملحدان، دهریها و نیز بیشتر فیلسوفان یونانی و اکثریت دینداران عصر حاضر، به تاریخ یکسان و ملحدانه است، اما چرا ملحدانه؟! چون دهری به خدا و ربوبیت او اعتقادی ندارد؛ البته دینداران امروز همگی به خدا معتقدند، اما مدخلیتی برای ربوبیت خدا در تمدنسازی قائل نیستند. افزون بر این، آنها برای هدایت الهی در علوم مادی و معیشتی هم مدخلیتی در نظر نمیگیرند. براساس این نظرِ مشهور، حتی بعضی از بزرگان دینی ما گفتهاند شأن انبیا مداخله در تمدن نبوده است؛ برای مثال در صورتی که این پرسش طرح شود که اگر ماشین پدیدۀ مطلوبی است چرا انبیا سازندۀ آن نبودهاند، پاسخ خواهند داد که انبیا اساساً برای چنین کارهایی نیامده بودند؛ زیرا خداوند این کارها را به خودِ بشر واگذار کرده است. این به معنای انکار ربوبیت الهی در تمدنسازی است.
اما براساس نظر مشرکان دیروزی، و نیز اقلیت ناچیزی از دینداران امروز، آغاز تاریخ بشر با علم و دانایی بوده است. نخستین انسان و زوج او در روی زمین، که منشأ همۀ انسانها شدهاند، نه تنها جاهل و وحشی نبودند بلکه نبی و خلیفة الله بودند و به تعلیم همۀ اسما، علوم و حقایق مفتخر شدند؛ چنانکه در قرآن اشاره شده است: «و علم آدم الاسماء کلها» و به همین دلیل، خداوند به فرشتگان امر کرد که بر این آدم سجده کنند. بر این اساس دروغترین و مسلمترین سخنی که همه پذیرفتهاند همین اعصار چهارگانۀ تاریخ است؛ اینکه بشر با جهالت و توحش آغاز کرده است. اما آیا قرآن نظریۀ تاریخی ندارد؟! روایات در زمینۀ تاریخ برای ما سخن نگفتهاند؟!
اساساً هر مکتبی ــ مانند مارکسیسم ــ که بخواهد برای خود نیرو جذب کند، نخستین مبحثی که مطرح میکند نظریۀ تحلیل تاریخی است؛ زیرا آن مکتب برای اینکه مقبول باشد به دو زیرساخت نیاز دارد: یکی مباحث معرفتشناسی و دیگری نظریۀ تاریخی. حال چگونه ممکن است که مکتب اسلام، قرآن و اهل بیت(ع) نظریۀ تاریخی نداشته و مبتنی بر اعصار چهارگانۀ یادشده باشد؟! در کجا اندک اشارهای به این اعصار چهارگانه و جهالت و توحش آغازین بشر شده است؟!
به تعبیر مرحوم شیخ صدوق در کتاب «کمالالدین و تمام النعمه»، خداوند زمانیکه میخواهد در قرآن آغاز تاریخ بشر را روایت کند میفرماید: الخلیفة ثم الخلیقه. یعنی نخستین مخلوق جانشین و خلیفۀ من است. البته این سخن مشهور نادرست است که نوع انسان خلیفةالله است. خیر؛ خلیفةاللهی ویژۀ انبیا و معصومین(ع) است. اکنون چرا من معتقدم که نظر اول دروغ است؟! شما اگر به منابع شارحان و مدافعان این نظریه ــ مثلاً «تاریخ تمدن» ویل دورانت یا «تاریخ علم» جورج سارتن ــ مراجعه کنید، متوجه میشوید که همۀ آنها اعتراف کردهاند که این تعبیر از سیر خطی تاریخ بشری براساس حدس و گمان است؛ بنابراین به نظر من، با تحلیل اینها مسئله کاملاً روشن میشود.
اما دربارۀ ادلۀ نظریۀ دوم، یعنی اینکه تاریخ بشر با علم و دانایی آغاز شد، باید گفت در این زمینه، آیات قرآنی و دهها حدیث وجود دارند که این نظریه را تأیید میکنند. نقل میکنند شخصی نزد امام صادق(ع) رفت و سؤال کرد: معنای آیۀ «و علم آدم الاسماء کلها» چیست؟ حضرت فرمود: یعنی خداوند همۀ علوم و اساساً همه چیز را، نام دریاها، کوهها، گیاهان و داروها را به انسان آموخت. البته بعداً توضیح داده شد که آموختن نام همراه مسمی، یعنی خواص و کارکردها، بود. سپس حضرت به فرش پوستین زیر پایشان اشاره کرد و فرمود: حتی شیوۀ استفاده از این پوستین را هم خداوند به آدم(ع) یاد داد. این بدین معناست که از ریزترین نیازهای تمدنی و مادی تا عالیترین آن را خداوند به آدم(ع) یاد داد و ایشان موظف شد که این علوم را به فرزندانش منتقل کند. بر اساس روایاتِ قطعی، نخستین کشاورز، دامپرور، آهنگر، خیاط و خطاط آدم(ع) بود. او هزاران لغت را با تعلیم لدنی و اعجازگونۀ الهی میدانست.
در قرآن کریم آمده است: «وانزلنا الحدید فیه بأس شدید». نکتۀ جالب اینجاست که تعبیر «انزلنا» همانگونه که دربارۀ قرآن آمده، در مورد «حدید» نیز به کار رفته است. شیخ طوسی در تفسیر این آیه گفته است: جبرئیل(ع) برای نخستین بار ابزار آهنی را از آسمان نازل کرد و به آدم(ع) آهنگری آموخت. همچنین براساس آیۀ «الذی علم بالقلم. علم الانسان ما لم یعلم» خداوند فرموده است که آنچه را انسان نمیدانست و البته دانستن آن برای او ضروری و مفید بود، به او یاد داد. جالب است که بعضی از مفسران معروف ما چون تحت تأثیر نظریۀ مشهورِ غلط بودند، وقتی به این آیه رسیدند آن را اینگونه معنا کردند که یعنی خداوند قدرت یادگیری را در انسان قرار داد. اما پرسش این است که معنای یادشده بر چه اساسی از این آیه استنباط شده است؟!
در اینجا یکی از پرسشهایی که میتوان نقد مدرنیته و فهم نسبت اسلام با مدرنیته را با آن آغاز کرد این است که فلسفۀ خلقت چیست؟! فلسفۀ خلقت از نظر قرآن «لیعبدون» است؛ یعنی اینکه انسانها عبادت کنند. خداوند متناسب با این خلقت، از طریق انبیا تمدن را برای انسان ساخت و علوم و ابزار را به او اعطا کرد تا در مسیر عبودیت زندگی کند. بنابراین متناسب با آن فلسفۀ خلقت، که عبودیت است، خداوند تمدن را به انسان داد.
حال پرسش این است که چرا انبیا در تمدنسازی کمتر مداخله میکردند؟ پاسخ این است که نه به دلیل این حرف نادرست که شأن انبیا تمدنسازی نیست، بلکه اساساً قرار نبوده است که تمدن هر روز و هر قرن توسعه یابد و هر یک از انبیا توسعۀ تمدنی ایجاد کند.
برخلاف نظریۀ نخست، از زمان حضرت آدم(ع) تا دوران اختراع ماشین، ابزارها و تکنولوژی مدرن، نوسانهای تمدنی بسیار اندک بود. حتی در تمدن یونان نیز با اینکه از نظر ما تمدنی دینی نیست، یونانیها نیز درصدد گسترش و توسعۀ تمدنی نبودهاند؛ به همین دلیل وقتی در متون یونانی علوم را رتبهبندی میکردند، متافیزیک جزء علوم اعلی، ریاضیات جزء علوم وسطی و علوم طبیعی جزء علوم پَست قرار میدادند. اما در جامعۀ مدرن این دستهبندی کاملاً وارونه شده است و ازهمین رو همۀ علومی که به طبیعیات و ماده مربوط میشود جزء علوم اعلی قرار گرفته و متافیزیک نیز انکار شده است. در دوران رنسانس و مدرنیته بشر اندیشید که این تمدن و اقتدار کافی نیست. فرانسیس بیکن میگفت که انسانها تا به امروز علم را برای تعبیر و تفسیر عالم میخواستند، اما از امروز باید علم را برای تغییر عالم بخواهند. باید سراغ طبیعت برویم و آن را بشکافیم.
براساس روایت بسیار صریح دیگری، امام صادق(ع) فرموده است: خداوند همۀ علومی را که بشر برای دین و دنیای خود لازم داشت از طریق انبیا به او اعطا کرد؛ مانند کشاورزی، دامپروری، استخراج معادن و علوم اخروی همچون فقه، اخلاق و عقاید. بعد حضرت(ع) چنین اظهار نموده است: بعضی از علوم را نیز خداوند به انسان نداد، چون خارج از مدار مصلحت بشری بود؛ مانند علم غیب و علم سحر؛ همچنین به این دلیل که بشر در صورت دستیابی به این علوم دچار کبر و غرور میشد.
از روایت یادشده و دهها روایت دیگری که این مضمون را تأیید میکند برمیآید که خداوند از طریق انبیا منشأ همۀ علوم مثبت مادی و معنوی بود و آنها را نیز به گونهای کامل به بشر اعطا نمود. بنابراین نتیجه میگیریم که اگر در دوران مدرن کسانی گفتند که ما باید سراغ علوم و ابزارهای جدید برویم و آنها را ارتقا بدهیم، معنایش آن است که آن عده خارج از مدار وحی و انبیا حرکت میکنند؛ زیرا اگر دنبال ضرورت، نیاز و مصلحت بشری بودهاند، انبیا آنها را دادهاند. به همین دلیل ما تمدن مدرن را تمدن خودبنیاد یعنی بر بنیانی میدانیم که ریشۀ وحیانی ندارد؛ یعنی براساس نگاه ملحدانه به تاریخ، طبیعت، انسان و نیز نگاه اومانیستی و میل و ارادۀ انسان بدون در نظر گرفتن ارادۀ خداوند به سراغ علوم میرود.
با اثبات این مقدمات به این نتیجه خواهیم رسید که تولید علم به خودِ بشر واگذار نشده است. در آموزههای دینی و روایات، هیچگاه انسان به تجربه و کسب علوم تجربی توصیه نشده است. اگر دین موافق علوم تجربی است چطور عاری از توصیه در این زمینه است؟!
نسبت اسلام و مدرنیته را به گونۀ دیگری نیز میتوان دید. مدرنیته خودش نوعی مکتب و دین است؛ زیرا جهانبینی و ایدئولوژی دارد. اسلام نیز همینگونه است. هر دینی برای خودش واژگانی کلیدی دارد؛ برای مثال در مارکسیسم: پرولتاریا، طبقۀ کارگر، جامعۀ اشتراکی؛ و در لیبرالیسم: آزادی، حریم شخصی و در اسلام: توحید، معاد، نبوت و امامت جزء واژگان کلیدی هستند. به همین ترتیب در مدرنیته نیز تجربه، اختراع، اکتشاف، سرعت و حتی کلمۀ جدید (new) از اساسیترین واژگان تقلی میشوند. در اسلام به هیچ روی به جدید بودن ــ به منزلۀ اساسیترین واژۀ مدرنیته ــ توصیهای نشده و حتی برعکس همه جا مذمت شده است، به گونهای که نوآوری در دین نوعی بدعت بهشمار میآید.
عدهای برای اینکه ثابت کنند اسلام علوم طبیعت را تأیید میکند به توصیههای قرآن به مطالعۀ طبیعت اشاره میکنند، اما آیا به واقع اینگونه است؟! خیر. قرآن مطالعۀ طبیعت را برای رسیدن به توحید و معاد توصیه کرده است و نه برای رسیدن به علوم مدرن و تکنولوژی؛ بنابراین اساساً قرار نبوده است تمدن و علوم از آنچه انبیا آوردهاند فراتر برود و مطمئناً اگر لازم بود این علوم به بشر اعطا میشد.
ممکن است کسی سؤال کند که پس علم جدید در دوران مدرن از کجا آمده است؟! در پاسخ باید گفت که بشر مدرن با دستمایه قرار دادن علوم سنتی به علوم مدرن رسید. بنابراین از این جهت این سخن درست است که غربیها علوم سنتی را از تمدن اسلامی گرفتند، اما در مسیر آن انحراف ایجاد کردند. البته اینکه بگوییم غربیها علوم جدید را از مسلمانان گرفتهاند مطلوبیت علوم مدرن را اثبات نمیکند.
براساس مقدماتی که اشاره شد، علمی دینی است که منشأ آن وحیانی و تعالیم انبیا باشد. به این معنا همۀ علوم مثبت ماقبل مدرن که نیاز مادی و معنوی بشر را برآورده میکرد وحیانی بوده است. از این نظر میتوان نتیجه گرفت که پس بشر نه مُجاز بوده، نه به وی توصیه شده و نه از او خواسته شده است که خودش تولید علم کند. اگر بشر چنین کاری کرده خودبنیادانه و انحراف از مسیر انبیا بوده است. وقتی بشر بهطور خودبنیاد و جدا از مسیر وحی و انبیا سراغ تولید علم میرود، نتیجۀ کارش یا شبهعلم و غیرواقعنماست یا براساس دستمایه قرار دادن علوم سنتی واقعنماست؛ بنابراین از نظر ما علم دینی آن است که منشأ وحیانی داشته باشد و هرچه منشأ وحیانی نداشته و محصول تجربۀ بشر باشد هرچند واقعنما باشد ــ و چه واقعنما نباشد که در آن صورت اساساً علم نیست و جهل و شبهعلم است ــ علم دینی نخواهد بود.
اکنون فرض کنید که نه تنها علوم انسانی مدرن، بلکه علوم طبیعی مدرن هم از نظر ما غیر دینی است و خنثی نیست، حال چه باید کرد؟! باید همۀ این علوم را کنار گذاشت، دانشگاهها را تعطیل کرد و آموزش این علوم را منتفی دانست؟ خیر؛ زیرا اولاً مگر تنها علوم و نظام تعلیم و تربیت ما غیر دینی است؟! ما وقتی بنیان تمدن مدرن را غیر دینی دانستیم، هر جایی که به سمت مدرنیته رفته باشیم، به میزان مدرن شدنمان غیر دینی هستیم. شما تنها به یک نمونه اشاره کنید که دینی به معنای خالص آن باشیم! ثانیاً اگر شما توانستید خودتان را از سیطرۀ این تمدن مدرن عالمگیر و سیطرهیافته در همۀ شئون آن نجات دهید، آنوقت میتوانید از جامعۀ دینی در تمامی ابعاد آن سخن بگویید، اما به گمان من، چنین اتفاقی جز با ظهور روی نمیدهد؛ تنها ظهور است که عالم و انسان جدید را میسازد و بشر را از سیطرۀ مدرنیته خلاص و رها میکند.
اما آیا تا زمان ظهور کاری نمیتوان انجام داد؟! خیر. تا حدودی و بهطور نسبی میتوان به اصلاح و دینی کردن دست زد و بهویژه در عرصۀ نظری امکان رها شدن از سیطرۀ مدرنیته وجود دارد؛ در این حد، مکلف و موظف هستیم و نه بیش از آن. بنابراین به دلیل اضطرار، همۀ علوم و تکنولوژی جدید را باید پذیرفت و چه بسا باید گسترش نیز داد.